| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
آرشیومو دوست دارم
خیلی خیلی زیـــــــــــــاد چون منو یاد خودم میــــندازه |+| نوشته شده توسط منا در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 22:34 |
زود گذشت
باورم نمیشه که ترم آخره. ازیه طرف دلم میخواد این ۲-۳ ماه مونده هم مثل برق و باد بگذره و هر چی زودتر از این دانشگاه ُ این شهرو این آدما خلاص بشم ، از یه طرف دیگه احساس میکنم دور شدن از همکلاسیا و دوستام خیلی خیلی دلتنگم میکنه! سالهای خوبی بود. پر از خاطره، پر از غصه های کوچیک ، پر از شادیای بزرگُ خنده های از ته دل. حالا دیگه کم کم وقتشه که به فکر جشن فارغ التحصیلیمون باشیم پ.ن۱:دیروز جشن فارغ التحصیلی ۸۴ریا بود! پ.ن۲:باید یک ماه بریم بیمارستان الزهرا با پزشکیا. تا الان یک هفتش گذشته. به نظرم تجربه خیلی جالبیه |+| نوشته شده توسط منا در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 22:15 |
من امیر جعفری می خوااااااااااااااااااااااااااااااااام!
بازیش تو درس فوق العاده بوووووووووووووووووود
|+| نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و ششم فروردین 1390 و ساعت 0:18 |
میگن زبون بادبزن جیگر آدمه. الحق که راست گفتن!
|+| نوشته شده توسط منا در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 و ساعت 21:44 |
خواسته های آدمی اغلب در آخرین لحظه برآورده می شوند. چون ادمی کار را وامینهد، یعنی از استدلال دست می کشد و خرد لایتناهی مجال کار می یابد. فلورانس اسکاول شین پ.ن: و این درست چیزی بود که دیشب به چشم خودم دیدم!!!!!! |+| نوشته شده توسط منا در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 و ساعت 12:13 |
میتونی خودت رو با خوشبخت ترین آدمی که میشناسی مقایسه کنی و حس کنی که چقدر بدبختی، و درست در همون موقع میتونی خودت رو با بدبخت ترین آدمی که میشناسی مقایسه کنی و حس کنی که چقدر خوشبختی!!!! دقیقا به همین سادگی! |+| نوشته شده توسط منا در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 و ساعت 16:27 |
واقعا خیلی عجیبه.اون روزایی که وقت واسه سر خاروندن نداشتم، همش دعا میکردم که یه ذره بیکار شم. هزار جور برنامه واسه یه روز بیکاری تو ذهنم بود.هزار تا آرزو هزار تا هدف...
اما حالا،حتی از فکر اینکه دو روز آینده بیکارم وحشت میکنم. احساس پوچی بهم دست میده،احساس بی خاصیتی.یکمی هم احساس گناه.حتی دلم نمیخواد این دو روز بیکاری رو برم تو خونه بگذرونم.چون اونطوری یه عذاب وجدان دیگه هم نسبت به مامان بابا به تمام ناراحتیام اضافه میشه... موندم که واقعا من چمه؟چرا آروم نمیگیرم؟ پ.ن:خیلی زود بزرگ شدیم.خیلی خیلی زود.این حسو بیشتر وقتی پیدا کردم که فهمیدم صدف کوچولو هم داره میره سر کار.باورم نمیشه!انگار همین دیروز بود که جلوی لابی قایم موشک بازی میکردیم... |+| نوشته شده توسط منا در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 و ساعت 21:49 |
۲هفته علافیــَم مثل برق و باد گذشت و امروز دوباره باید برگردم اصفهان!
حالم خرابه. خیلی خراب. حال و حوصله هیچ کسم ندارم. نمیدونم از چی انقدر ناراحتم، واین بیشتر از هر چیزی ناراحتم میکنه..آخه الان تازه اول ترمه.نه درسی هست نه امتحانی نه استرسی،تازه کمتر از یک ماه دیگه عیده.اما با وجود همه اینا همین که یاد کوریدورای خوابگاه میوفتم ،غم عالم میریزه تو دلم.انگار ناف منو با غم و غصه بریدن! خوب میدونم که امروز،این ساعتا این لحظه این استرس این غم .... همه میگذره.و بعد درست مثل این جمله ای که رو چوب حکاکی شده و تازه از شمال خریدمش، حسرت این لحظه ها به دلم میمونه: "چه دیر می فهمیم زندگی همان لحظاتی بود که زود سپری شدنش را آرزو می کردیم" جمله خیلی قشنگیه.گه گاه که حالم خیلی خراب میشه،سرمو بالا میکنم و از رو دیوار میخونمش. درست مثل آمپول دیازپام واسه اضطراب حاد، منو از ته سیاهی هُل میده تو امید و روشنی. ولی ـــ عجیبه که ــــ باز ــــ حالم خرابه!!!!!!! پ.ن:خوش به حال تمام آدمایی که این روزا وقت - حوصله - و بهانه کافی واسه عاشق شدن رو دارن |+| نوشته شده توسط منا در جمعه ششم اسفند 1389 و ساعت 10:57 |
سفر خوبی بود
تو هم یک پدیده جالب و غیر منتظره بودی(یعنی واقعا خلاف انتظار من پ.ن:درسته که بودنت خیلی خیلی خوب و لذت بخشه اما الان احساس میکنم که گاهی هم نبودنت ....میتونه......لذت بخش باشه!!!!
|+| نوشته شده توسط منا در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 20:38 |
ترم ۹ هم با تمام سختیاش گذشت. کم کم داریم به آخر راه نزدیک میشیم
پ.ن:۹۹٪ بد رفتاری های آدما ناشی از ناراحتی از خودشونه! پس تو به خودت نگیر |+| نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و دوم بهمن 1389 و ساعت 20:12 |
اي بينوا درخت
کز ياد آسمان و زمين هر دو رفته اي آيا در انتظار بهاري مگر هنوز ؟ مرغان برگ هاي تو ، يک يک پريده اند آيا خبر ز خويش نداري مگر هنوز ؟ اين عنکبوت زرد که خورشيد نام اوست ديگر ميان زاويه ي برگ هاي تو تاري ز روزهاي طلايي نمي تند ديگر نگین ماه بر انگشت شاخه هات سوسو نمي کند چشمک نمي زند ديگر درون جامه ي سبزي که داشتي آن آشيان کوچک گنجشک هاي باغ چون دل نمي تپد آن روز ، آشيانه ي آنان دل تو بود آيا بر او چه رفت که ديگر نمي تپد ؟ اين دل ، نشان هستي بي حاصل تو بود مرغان برگ هاي تو در آتش خزان يکباره سوختند و به پاي تو ريختند گنجشک هاي در به در از آشيان خويش همراه باد و برگ ، به صحرا گريختند اما تو اي درخت ، تو اي بينوا درخت چون مرده ي برهنه ي پوسيده استخوان بر گور بي نشانه ي خويش ايستاده اي بنگر که هر چه داشتي از دست داده اي بنشين که بعد ازين ديگر به خنده لب نگشايد شکوفه اي زيرا به روي هيچ لبي ، جاي خنده نيست بنشين که بعد ازين ديگر ز لانه پر نگشايد پرنده اي زيرا که در حباب فلزين آسمان ديگر هوا نمانده و ديگر پرنده نيست اي بينوا درخت آيا خبر ز خويش نداري هنوز هم ؟ از ياد آسمان و زمين هر دو رفته ا ي آيا در انتظار بهاري هنوز هم ؟ |+| نوشته شده توسط منا در جمعه پانزدهم بهمن 1389 و ساعت 20:59 |
چه بیتابانه میخواهمت ای دوریات آزمونِ تلخِ زندهبهگوری!
پ.ن:به یاد ندای عزیز که مظهر تمام خوبی ها بود و خیلی زود ما رو ترک کرد. روحش شاد |+| نوشته شده توسط منا در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 13:31 |
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر می کردند به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه می آوردند به مادرم که در آینه زندگی می کرد و شکل پیری من بود و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد |+| نوشته شده توسط منا در یکشنبه چهاردهم آذر 1389 و ساعت 14:51 |
خدایا ما با این همه عجله کجا داریم میریم؟
قراره به کجا برسیم؟ اینهمه تلاش برای رسیدن به آینده واسه چیه؟ مگه جز اینه که امروز هم جزو آینده دیروزهای ماست؟ مگه جز اینه که یه روزی ما آرزوی دیدن امروز رو می کردیم، واسه امروزمون نقشه میکشیدیم؟ پس اون همه امید و آرزو کجا رفته؟ یکم ترمز این زندگیو بکشیم ببینییم کجاییم!کجا داریم میریم! چشم دوختیم به دور دورا وُ هی داریم میدووییم،اما یه لحظه وای نمیستیم ببینیم کجا رسیدیم؟کجا داریم میریم؟دور و برمون چی میگذره!چند سالمون شده؟آرزوهامون کجاست؟ حالیمون نیست که این عمرمونه که داره میگذره.این روزای خوب جوونیمونه که داره به باد میره و دیگه بر نمیگرده... پ.ن:اینارو گفتم بلکه از خواب بیدار بشم!
|+| نوشته شده توسط منا در چهارشنبه سوم آذر 1389 و ساعت 18:42 |
فعلا روزای خوب خوش گذرونیُ ، مهمونی رفتنُ ، مهمونی دادنُ ،ولگردی تو نتُ ، رمان خوندنُ، فیلم دیدنُ... ست
ذخیره می کنیم برای روز های سخت آینده! |+| نوشته شده توسط منا در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 و ساعت 21:52 |
تهران- ۸شب - چلو مرغ - زی زی- منا - نیکو - بام : اسپاگتی- آش-سیب زمینی- نسکافه - اوووووغ
پ.ن۲:کم کم دارم نبودنت رو با تمام وجود احساس میکنم. بخصوص وقتی بعد از ۴ سال، مامان ملتمسانه میگه :آخر هفته ها حتما بیا خونه... |+| نوشته شده توسط منا در جمعه شانزدهم مهر 1389 و ساعت 1:16 |
همون كه گفتم!
پ.ن:بالاخره پرونده سال ۴ بسته شد، و بالاخره سال ۵ شروع شد. اما... كي باورش ميشه؟! |+| نوشته شده توسط منا در سه شنبه ششم مهر 1389 و ساعت 21:39 |
حماقت یعنی اینکه درست بعد از ظهر ِ شبی که یه جنگ اعصاب حسابی داشتی، با زی زی بری بیرون و بعد از مدتها یه فنجون قهوه ی ناب ترک بزنی تو رگ.از دل بهم ریختگی و افت فشار بعد از قهوه هم که بگذریم ، از افکار مالیخولیایی و نشخوار لحظه به لحظه جنگ اعصاب چند ساعت پیش که که بی خوابی بعد از خوردن قهوه مزید بر علتش شده... نمیشه گذشت.بدتر از همه اینا اینکه درست وقتی بی خوابی به سرت زده و داری واسه خودت هزیون قرقره میکنی، یه پشه مزاحمم از راه برسه و بخش موزیک متن این تراژدی رو بر عهده بگیره!!!
|+| نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و ششم شهریور 1389 و ساعت 11:39 |
دریا خندید
ــ تو چه میفروشی ــ من آب دریاها را
ــ پسر سیاه، قاتیِ خونت ــ آب دریاها را
ــ این اشکهای شور ــ آب دریاها را من
ــ دل من و این تلخی بینهایت ــ آب دریاها
دریا خندید فدریکو گارسیا لورکا
پ.ن:میــــــــــــــــرم که آب دریاها رو بچشم ... |+| نوشته شده توسط منا در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 و ساعت 13:51 |
خسته شدم. چقدر این روزا کــــــــــــــــــــــــــــــــــش میان
|+| نوشته شده توسط منا در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 و ساعت 20:29 |
|
درباره وبلاگ
![]() من اینجا بس دلم تنگ است
وهر سازی که میبینم بد آهنگ ست. بیا ره توشه برداریم قدم در راه ِ بي برگشت بگذاريم، ببينيم آسمان«هر كجا» آيا همين رنگ ست؟ منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1390فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 آذر 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آرشيو پيوندها
meh zadvenuse18 ranitidin khakestaretabdar nikoo سايت تخصصي دارو پیچک استامینوفن scv گلاره دل نوشـــــته ها:محسن polaris daillydream غمی غمناک روزهای خاکستری سیـــــــدون :سیامک احمد شاملو قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |